دلم از رمق رفت
وقتی از دلم عشق رفت
دلم از صفا و عشق رفت
وقتی خورشیددر شفق رفت
چه بگویم که کجا رفت چرا رفت
وقتی خورشید از افق زفت
خنده از لبم رفت
وقتی رفیق شفیق رفت
برچسب: رفت,
نویسنده: کاوه محمودی
موج سرکش دردلم
میزند سر بر سخره ها ی سینه ام
میکوبد چو پتک برپیکرم
می لرزاندسرا پای تنم
زبر موج هایش خرد میگردد پیکرم
هر نفس بر می آید زامواج تنم
غوطه ور در عمق دریای خودم
کاش میشد لحظه ای ارامشم
برچسب: پتک,
نویسنده: کاوه محمودی
همچو مرغان سحر نغمه سرا باش
تا که پیمانه دگر پر شود باز نوش
همره باد صبا دست به دعا باش
تا ز اخلاص کنی بندگیش
همچو من مرغ سبک بال باش
تا توانی بپری بر درگه اش
سر بزاری بر درگه اش به نیایش
تا بدانی که چیست راز آفرینش
برچسب: راز,
نویسنده: کاوه محمودی
دلم زبی کسی خود به درد آمده است
زغربت و تنهایی خود به تنگ آمده است
در این خانه که نه حدیث و سخنیست
نه محفل گاه و نه رفت و آمدنیست
چگونه دل خوش کنم به عمری که فناست
نه همدم و نه می و نه میخانه ایست
برچسب: فناست,
نویسنده: کاوه محمودی
سلام بر روز بر آفتاب بر خورشید
سلام بر خنده ی گل در کنار بلبل
سلام بر جویباران با نوای شرشرآن
سلام بر دشت بر کوه ای استوار
سلام بر تو سلام برمن سلام برما
سلامی گرم و پر از عشق خدایی
برچسب: سلام,
نویسنده: کاوه محمودی
هرز گاهی بهم سر زن
که از یادت نرم هرگز
اگر چه دشوار باشد
ولیکن رسم آشنائیهاست
دوستی را با محبت میتوان
صاحب قدم کرد و نبرد از یاد
بیا تا از صاحبدلان باشیم
هرگز نبریم از یاد یکدیگر را
من در دشت بلا آهوی فراریم
در دام فتاده و در وحشت و تنهاییم
از بهر نجات ناله و فریاد میکنم
مادر هراسان از بهر نجاتم
هرسو دوان و دل نگرانم
تا آمد بسویش رضای مهربانم
مادر خیزان و نالان بسویم
کرد گریه به آقا از بهر نجانم
آن مهربان و عزیزبا کرامت
شد ضامن آهو و داد نجاتم
ای خدا حالم خوب نیست حالی به بده
اشک در چشمانم جاریست لبخندی بده
کار ما چون آب شد از سر گذشت
سرنوشتی تو از این بهتر بده
روز و شب در حسرت و تنهاییم
گر مقبولیست دیداری بده
برچسب: خدا,
نویسنده: کاوه محمودی